سفری به دالان ونک

زندگی منشوری است در حرکتی دوار منشوری هزاران رنگ.گردش ایام روزگارانی خوش را در اتصالمان به رهاد برایمان به ارمغان آورده است گرچه هر کداممان در سینه و هر کداممان در گذشته و حالمان حرف ها و شاید درد هایی داریم،اما راهمان که یکی می شود سفرمان که شروع می شود تمامی خاطراتمان خاطراتی می شود که آفرینش حال با هم بودنمان است.خاطراتی لبریز از احساس همیشه خوب سفر دوستان رهادی و این بار بهانه مان از سفر صعود به قله دالان ونک بود.قرار بود ساعت 15:30 دقیقه پنج شنبه 8 مردادماه دوستان همراهمان در ابتدای خیابان هزار جریب جمع شوند تا حرکتمان را به وقت شروع کنیم.من ربع ساعتی با تأخیر رسیدم .آنچه در این جمع شدنمان قبل از رفتن دارای اهمیت است سر وقت آمدن همنوردان و همراهان است.بی آنکه دیر آمدنم را تذکر دهند با قبول عذر خواهیم راهی مقصدمان شدیم.جمع دوستان تنها افسانه جعفرطیاری را کم داشت که او هم ابتدای راه رو به روی ترمینال صفه همراهمان شد.سرپرستی این برنامه را سارا کیخسرو کیانی به عهده داشت و اعضای گروهش را اقایان احسان ذاکری هرندی، امیر شرافتی ، محمد نوحه ،سیاووش گودرزی، امیر ناظمی، فرزاد فلاحتی و سعید حیدری و خانم ها افسانه جعفرطیاری، پروین گودرزی، ندا شاکری، مژگان مشایخ،فروزان سرلک و شکوه جعفری تشکیل می دادند.از مسیر جاده بروجن به سمت مال خلیفه به راه افتادیم. سرمان گرم صحبت بود که راننده ی مینی بوس امیر آقای حیدری به بروجن رسیدنمان را اطلاع داد.کمکی خرید داشتیم  که کردیم و دوباره به راه شدیم.توقف بعدیمان روستای شیرمردی بود.ساعت 19 به روستا رسیدیم. کوهی با ظاهری سخت و خشن و در عین حال زیبا و استوار چسبیده به روستا بود.روستایی که اغلب خانه هایش در سراشیبی ساخته شده بود که بعضی خانه ها پشت بامشان حیاتی برای خانة دیگری می شد .جالب بود فرصتی برای درست دیدنش نداشتیم. می بایست قبل از سیاهی کامل شب به چشمه می رسیدیم. از اینجا ی مسیر می بایست پیاده می رفتیم.قرار مجددمان با راننده مینی بوس فردا عصر چشمه ناز ونک بود .حدود ساعت 19:30 دقیقه لباس عوض کرده آماده با نظم و قاعده به سمت جای شب مانیمان چشمه دخترکش به راه افتادیم..مسیر درست را از اهالی روستا پرسیدیم راهنمائیمان کردند و راه و چاه نشانمان دادند. یکی دو نفری شان محض حواس جمعی مان گفتند منطقه به احتمال خرس دارد و می بایست مراقب باشیم ما که چند روزی قبلش در جنگل های ارسباران که احتمال بیشتری برای بودن خرس داشت بودیم حال چه ترس از چه چیز که خدا همیشه در کنارمان در قلبمان هست و هوش و حواس جمع کار بلدانمان سرپرست هوشیار برنامه مان پسرهای قوی و پر اعتماد به نفس گروهمان و شیر دختر های همراهمان جایی برای خوف و نگرانی باقی نمی گذاشت.هوا تاریک و تاریک تر می شد و ما همچنان در راه بودیم .قدری بعد از گذشتن از کنار گله دارانی چادر زده در راه به چشمه دختر کش رسیدیم.حالا ساعت 21 شامگاه است.جایی را برای شب ماندنمان پیدا کردیم بی آنکه چادر بزنیم زیر اندازهامان را پهن کردیم.هوا مطلوب زیر آسمان خوابیدن بود و نیازی به چادر نداشتیم.سیاووش گودرزی و امیر ناظمی که به همراه امیر شرافتی به جهت شناسایی قدری زودتر از ما رسیده بودند آتشی را با خار و خس و درختچه های خشک به راه انداخته بودند که روشناییش در آن سیاهی و عریانی شب به فانوسی پر نور می مانست و گرمایش برای دور هم جمع شدنمان بهانه های بود مناسب .شام را در کنار هم به لذت خوردیم و آماده برای خواب شدیم.پر خوابیمان را بی خوابی محمد نوحه از سرمان پراند. تا صبح کنار گوشم داستان حسین کرد شبستری تعریف می کرد و هفتاد من کاغذش تمام نمی شد.گاه گداری برای آنکه بداند به حرفهایش گوش می دهم یا نه می پرسید هنوز بیداری؟و تنها آن زمان بود که می فهمیدم چه می گوید و به نشانه تأکید سرم را که حالا حسابی سنگین شده بود به سختی بالا و پایین می بردم.بی آنکه بدانم شب تمام شد و سرپرست برنامه وقت بیدار شدن را علام کرد. با چشمانی باز بیدار شدم. ساعت 4:15 بود. تا آمدیم جور رفتن شویم نیم ساعتی طول کشید زمان حرکتمان از چشمه دخترکش به سمت قله دالان ونک 4:45 دقیقه صبح روز جمعه 9 مرداد ماه بود.سارای سرپرست،احسان ذاکری را سر قدممان گذاشت و امیر شرافتی را عقب دار.با سرعتی مناسب در پا کوهی معلوم از مسیر دره شرقی به سمت مقصدمان به راه افتادیم.هوا مطلوب قدم بر کوهسار گذاشتن بود و زمان برایمان به این دلیل به راحتی می گذشت در راه یکی از همنوردان بد حال شد.خانم سرلک قدری حالش بی قاعده بود،سرعتمان را کمی به خاطرش کم کردیم.احسان و سیاووش و امیر ناظمی برای شناسایی مسیر کمی از ما فاصله گرفتند.سارا حواسش به همه چیز بود. طوری در حرکت بودیم که  هم مراعات حال خانم سرلک بود و هم دیگران سرحال،خسته ی راه نمی شدند.هر چند همانطور که هارولد کلمپ می گوید هنگامی که هدفی را برای خود تعیین می کنیم هر چیزی که در این راه اتفاق بیفتد درسی است که فرا می گیریم اما آمادگی قبل از صعود به هر قله لازمه ی بودن در راهی این چنین است.راهی که سراشیبی و پیچ و خم دارد ودر تابستانش گرما و تشنگی و باید آماده و قبراق تا انتهای رفتنش باشیم .به هر تقدیر ساعت 9:30 به قله رسیدیم.قله دالان ونک در ارتفاعی به طول 3492 متر در فاصله ی 30 کیلومتری غرب شهر سمیرم قرار دارد.انگار در آسمان هستیم ،انگار فاصله مان از زمین بسیار بیش از حد معلوم است.کوههایی که دامنه شان را ابر و غبار  فرا گرفته تصویری باور نکردنی در جلوی چشمانمان پدید آورده اند.انگار کوهها و قله هاشان تا تمامی آسمان ادامه دارند تا تمامی آسمان.از دیدنشان به حیرت آمدم چشمانم از رویشان به کنار نمی رفت لحظاتی مبهوت زیبایی باور نکردنی شان بودم .به محض رسیدن تمامی همنوردان رهادی آماده عکس دسته جمعی با پرچم ارزشمند گروهمان شدیم.عکس ها را که گرفتیم کوله بر زمین گذاشتیم و تا  قدری به بهانه خوردن صبحانه بنشینیم.صبحانه را خوردیم و ربع ساعتی قبل از ساعت 11 به قصد رفتن به سمت چشمه ناز ونک قله را ترک گفتیم.تمامی دیشب و امروز صبح تا رسیدنمان به قله یک طرف و بعد این رفتنمان به سمت چشمه ناز به یک طرف.چیزی در حدود 5 ساعت پیاده روی در سراشیبی نسبتا تند و خسته کننده.هیچ چشمه ای در این مسیر وجود ندارد.گرمای زیاد هوای روز تابستانی،دمار از دماغت در می آورد و آب بدنت را کم می کند و میلت را به خوردن آب زیاد.می بایست پیوسته در حرکت باشی زیرا وقفه در راه پیش رو مسیرت را طولانی تر می کند.هر آنچه از قدرت داشتیم را برای رفتن جمع کردیم و دلمان را به آرامش و درستی سرپرستمان گرم.پا کوهی که انگار از رفت و آمد گله داران و عشایر ایجاد شده مسیر رفتنمان را معلوم می کند.ساعت 12:18 دقیقه در زیر تخت سنگی بزرگ سایه ای برای قدری نشستن پیدا کنیم.گروهمان برای چند دقیقه ای آنجا استراحت می کند و دوباره راهی می شود.سرپرستی گروه در این شرایط آب و هوایی و  محیطی آن هم با یکی دو فرد بد حال شده در راه کاری دشوار است که الحق و الانصاف سارای مهربان و مسئولمان خوب از پسش بر آمد.مسیر را همگیمان برای بار اول تجربه می کردیم. درصد کمی احتمال وجود داشت که راهمان متصل به آب ونک نباشد. بنابراین احسان ذاکری هرندی به همراه سیاووش گودرزی برای شناسایی مسیر درست از ما فاصله گرفتند .آب قمقمه هامان داشت به انتها می رسید.گرمای زیاد هوا مسیر طولانیمان را تا چشمه ناز سخت تر می کرد.هر چه پیشتر می رفتیم سکوتمان بیشتر می شد دیگر میلی برای گفتن نداشتیم.تنها گام به گامی جلو و جلو تر می رفتیم.سارا در طول مسیر کاملاً مواظب اوضاع  و احوال بچه ها بود.پایین آمدن تازه تر ها را مراقبت می کرد و خود دلگرمی پیوسته حرکت کردنمان بود تا به انتها .پیداست کاملا مسئولیت آنچه را بر دوشش گذاشته اند پذیرفته است.قدیمی ترهای گروه هر یک قوت قلبی برای تازه تر ها هستند.ما به آنچه می کردند ایمان داشتیم. به راه ی که می رفتند.و آنها به آنچه می کردند و به راهی که می رفتند.اگر شما اطمینانی که ناشی از ایمان قوی است در خود به وجود آوردید در آن صورت واقعا به انجام هر کاری قادر خواهید بود و لو اینکه دیگران به غیر ممکن بودن آن ایمان داشته باشند.راهی دشوار را یک به یک به انتها رساندیم احسان و سیاووش که برای شناسایی مسیر زودتر از دیگران در راه شده بودند ساعت 15 به آب ونک رسیدند و سایر رهادی ها یک به یک بعد از ساعت 16 آنجا بودند سارای سرپرست هم گام با گام های آرام خانم سرلک که قدری بی حال بود همراه با مژگان مشایخ و شکوه جعفری آخرین نفراتی بودند که آمدند.یکی دو ساعتی را استراحت کردیم و به سمت سرچشمه به راه افتادیم.حالا دیگر جانی دوباره گرفته بودیم. آب سرد چشمه،چشمانمان را باز کرد سرحال آمدیم. بعد از گذشت از مسیری فنی با طناب و کارابین و بعد از قدری پیاده روی در عصری   دلچسب به جای قرارمان با رانده مینی بوس رسیدیم. ساعت 20:30 دقیقه سوار مینی بوس بودیم و آماده رفتن به شهرمان اصفهان.در ماشین که نشستیم انگار نه انگار که مسیری این چنین سخت را گذارنده ایم.پر کیف و پر انرژی بودیم.ساعت 24 به اصفهان رسیدیم و باز خدا را سپاس که یارای رفتنمان بود و امید رسیدنمان.