نماز را که خواندیم تصمیم گرفتند قبل از حرکت صبحانه بخوریم. کله پزی معروف در بازار حکیم میلشان را به خوردن صبحانه چند برابر کرد. صاحب و مالک آن درب مغازه اش را هنوز باز نکرده است. غیر از ما چند نفری پشت در کاسه به دست ایستاده اند، اما فرصت ما اجازه بیش از این ماندن را نمی داد رفتند و در جایی دیگر که ای کاش جا به جا می شد و نمی دیدندش کله و پاچه اش را به اکراه خریدند و بی آنکه به حاشیه و کاشیه اش نگاه کنند خود را به در کوچه علی چپ زدند و با میل و آبلیمو خوردند! خوردیم و آرام گرفتیم و به راه افتادیم. ساعت از 6:30دقیقه صبح هم گذشته بود. در مسیر رفتنمان صدا و صحبت حمزه باغبان دائماً در گوشمان بود. لحظه ای آرام نمی گرفت. خوش زبان و شوخ طبع و شیرین گفتار است. عاشق طبیعت و تفریح، زود خودمانی می شود، انگار سالهاست می شناسیش. در کنارش بودن تو را سیر نمی کند. بودنش مسیر سه چهار ساعتمان را کوتاهِ کوتاه کرد.
حدود ساعت 11 به تفرش رسیدیم. اشتباهی در شناخت مسیر قدری رسیدنمان را به تأخیر انداخت. رفتیم و بیرون از شهر در کنار آب و درختی زیر انداز پهن کردیم. احسان ذاکری و حسین صلواتی به قصد شناسایی محیط و اطراف از سایرین جدا شدند و هر آنکه ماند مسئولیت آماده کردن آتش و به سیخ زدن جوجه را برای ناهار بر عهده گرفت. هوای بسیار مطبوعی بود و باغکی کوچک که رودی دست ساز از کنار و وسطش می گذشت. بساط ناهار که آماده شد احسان و حسین هم از راه رسیدند. پنج نفر بودند و به اندازه ی 10 نفر غذا خوردند، انگار نمی خورند تا سیر شوند می خورند تا غذا تمام شود! اشتهای زیادشان هزار ماشاالله در این آب و هوا چند برابر شده است. نوش جانشان...
بعد از ناهار به پیشنهاد سرپرست برنامه صعود به قله و غار نوردی را به فردا موکول کردیم و آن روز را تمام به تفریح و گشت گذار گذراندیم. گل های شقایقِ در دامن دشت نشسته، نگاه دوستان مان را عجیب به خود جلب کرده است. هر کدامشان دوربینی در دست به طرفی به سمت گلی در حال عکس گرفتن هستند. عکس می گیرند و عکس می گیرند و عکس می گیرند و گاهی آنقدر مشغول عکاسی می شوند که یادشان می رود کجایند و برای چه آمده اند. لطافت ظریف احساساتشان در نگاه با تمأنینه و عمیقشان موج می زند و این شاخصه از خصوصیات تمامی دوستان رهادیست. گویی اینان همه چیز راجور دیگر می بینند. هوا در هم می رود ابرها سیاه و سفید می شوند تا بارانکی طبع هوا را لطیف تر کند. بعد از باران گویی پیوندی میان زمین و آسمان ایجاد گشته که این چنین همه چیز بوی و روی دیگر به خود گرفته است .کوه ها مخملین شده اند و گل های سرخ شقایق در میانشان به بوسه های آبدار زمین می مانند. خدا را از دیدن این بی نظیر صحنه شوق بر انگیز شور انگیز هزاران هزار بار سپاس.
به ناگاه پیرمردی که خود را کدخدای روستا می داند از راه می رسد و با حرف های تند و سنگین و نا مفهومش ما را غافلگیر می کند و بی آنکه به حرفهایمان کمترین اعتنایی بکند حرفش را میزند. می گفت اگر به دنبال گنج آمده اید ما را هم شریک کنید به یکباره داستان علی بابا و چهل دزد بغداد در ذهنم تداعی می شود! گنج! مگر اینجا گنجی هست ؟! ما کوهنوردیم، برای صعود به قله گوجه آمده ایم چه می دانیم گنج چیست. نمی دانم متقاعد شد یا نه اما سرو ته صحبتش را با کمی نصیحت به هم نزدیک ساخت و رهایمان کرد. شاید هم می خواست بگوید جایی که هستیم صاحب دارد و برای ورود به آنجا می بایست از صاحب آن اجازه می گرفتیم. ما که حساب کار دستمان نیامد. بار و بنه را جمع کردیم و در ماشین گذاشتیم و به سمت جایی که بتوانیم در آن شب را به صبح برسانیم به حرکت افتادیم. یکی دو ساعتی را صرف شناسایی و پیدا کردن مسیر صعود فردا کردیم تا بالاخره در جایی به نام گیان و با اجازه نه چندان به دلخواه شاید مالک آن در کنار شکافی در دامنه کوه چادر زدیم. احساس می کنم اینجا برای آب خوردنمان هم می بایست اجازه بگیریم، انگار همه شهر می دانند غریبگانی آنجا آمده اند. برخوردشان سرد و بی روح بود. ما که احساس غریبگی نمی کردیم. غریب نبودیم که احساس غریبگی کنیم. اینجا هم دیاری است از سرزمین مان ایران که ذره ذره اش متعلق است به تمامی ایرانیانی که همگی در آن حق آب و گل دارند.
صبح تا آمدیم آماده رفتن شویم ساعت 6:40 دقیقه شد. همه ما جز حمزه باغبان که از ابتدا نیت به صعود را نداشت به سمت قله حرکت کردیم. بعد از بالا رفتن از یال های کوه احسان ذاکری سرپرست گروه تصمیم به حرکت خط الرأسی گرفت. شناختی از منطقه نداشتیم. اطلاعاتمان بسیار اندک بود فقط می دانستیم در مسیرمان به سمت گوجه از قله بندر باید بگذریم. گاه پاکوهی پیدا می شد و در مسیرش هم پای کوه می شدیم و گاه پاکویمان جا پای سرپرست کار بلدمان می شد. مسیر چندان راحت نبود اما اعتماد به نفس کامل سرپرست گروه دشواری مسیر را سهل و آسان می نمود. قسمتهای فنی مسیر خط الرأسی برای سعید حیدریِ تازه وارد شده به گروه هیجان و جذابیت خاص خود را داشت. هر چه بالاتر می رفتیم زیبایی محیط پیرامون بیشتر نمود پیدا می کرد. دره های تو در تو، کوه های سر سبز، سکوت بی همتای کوهسار و انگار تنها مائیم که اینجاییم و هیچ وقت هیچ کس در اینجا نبوده است. ساعت 10:10 دقیقه و انگار بعد از گذشتن از قلة بندر احسان اجازة استراحتی کوتاه را به بهانة خوردن صبحانه داد. زیر انداز را پهن کردیم و چایی را دم. حسین صلواتی بر حسب عادت تخم مرغ درست کرد و خلاصه صبحانة مفصلی خوردیم. بعد از صبحانه بلافاصله آماده رفتن شدیم. نمی دانستیم تا کجا و تا کی باید برویم، اصلاً نمی دانستیم به گوجه رسیده ایم یا نه بعدا صعود به هر قله، قله دیگری را می دیدیم که به نظرمان بلندتر از قلة قبلی می آمد. کمی جلوتر که رفتیم سه چهار دختر ده دوازده ساله را دیدیم که در آن بلندا بازی می کردند. ظاهراً بومی بودند. جالب بود دیدنشان در آن ارتفاع، هر چند مسیر آمدنشان به بالا مسیری متفاوت و با شیبی نه چندان تند بود. حال که خورشید به میانة آسمان رسیده ما نیز آخرین قله را در مسیر خط الرأسیمان صعود می کنیم. ساعت 12:20 دقیقه است. به اشتباه گمان کردیم قله ای را که صعود کرده ایم قله گوجه بوده است حال آنکه گوجه را یکی دو ساعت قبل صعود کرده بودیم. پرچم گروهمان را به همراه نداشتیم با پرچم گروه کرکس که در دست حسین صلواتی بود عکس یادگاری گرفتیم. موضوعی جالب در آن بالا بلندا تمام حواس ما را مشغول به خود کرد. وجود کفش دوزک هایی که به یکی و دو تا و ده تا ختم نمی شدند. تعدادشان شاید به صدها کفش دوزک در کنار هم به صورت جمعی می رسید. در زیر هر تخت سنگ به صورت کلونی انبوهی از کفش دوزک ها را می توانستی پیدا کنی. کفش دوزک حشره ای خارق العاده با زیبایی منحصر به فرد که در بعضی مزارع از آن برای آفت زدایی استفاده می کنند. احسان و محمد و حسین فرصت را غنیمت شمردند و بی آنکه جای حمزه باغبان را خالی کنند تا می توانستند از کفش دوزک ها عکس گرفتند. حال دیگر زمان برگشتن بود. باید تصمیم می گرفتیم که از کدام مسیر باز گردیم. پیرمردی همراه با پسرش در همان حوالی قله مشغول جمع کردن گیاهان دارویی بود. به جهت کسب اطلاع از مسیر بازگشت و جایی که بودیم به سمتشان رفتیم. پیرمرد اطلاعات نسبتاً کاملی از منطقه داشت. آنجا بود که فهمیدیم قله ای که صعود کرده ایم چراغ بگ نام دارد و قله گوجه را قبل از رسیدن به آن از پیش رو گذرانده ایم. پدر و پسر هر دو خوش برخورد و دوست داشتنی بودند و به طور کلی نظرمان را نسبت به اهالی تفرش تغییر دادند. دوستمان شدند و دوستدارشان شدیم. بعد از کسب اطلاعاتی در مورد منطقه احسان ذاکری نقشه ای ابتدائی از مسیر رسیدنمان آماده کرد. حال تقریباً از گیجی و گنگی ندانستن اینکه کجائیم و به کجا باید برویم در آمده بودیم. به پیشنهاد دوستانمان راه را به سمت روستای کهک کج کردیم و در مسیری تازه قرار گرفتیم. دیگر نیازی به بالا و پایین رفتن از سنگ ها و صخره ها نبود، در سراشیبی کوه بی اختیار قدم بر قدم می گذاشتیم. دوستانمان نیز پا به پایمان می آمدند. چشمه های جوشان آب های بسیار سرد خیالمان را از بی آبی و تشنگی مسیر بازگشت راحت می کرد. در مسیر بازگشت پاکوهی هدایت رفتنمان را به سمت پایین بر عهده گرفته بود. به تصویر در آوردن آنچه از زیبایی طبیعت می دیدیم چندان آسان نیست... آنقدر رفتیم تا به مجموعه باغ هایی در منطقه ای به نام وِرِسک رسیدیم. در ساعت 16:20 دقیقه در باغ مشتی علی نعمتی همان دوستی که از بالای آمدنمان هم پایمان شد تا پایین رسیدنمان نیم ساعتی را استراحت کردیم. به کمال هر آنچه در چانته داشتند رو کردند تا حق مهمان در خانه صاحبخانه ادا شود. کره محلی، عسل کاملاً طبیعی، گردو و بادام، چای داغ، دیگر چیزی نبود که در سفره شان بگذارند. زمان خداحافظی که شد آدرس دادند و آدرس دادیم تا دیدنمان به قیامت نباشد. مشتی علی اکبر نعمتی با آژانسی در شهر تماس گرفته بود. حال دیگر نیازی به پیاده روی نبود. از وِرِسک با ماشین به روستای کهک رفتیم، از آنجا به تفرش و بعد در گیان از راننده تفرشی خداحافظی کردیم. زمانی که حمزه باغبان را دیدیم حسابی حوصله اش سر رفته بود. با نگاهی اخم آلود چرای دیرکردمان را در سکوتش فریاد می زد. گمان می کنم هر چه عکس بود را گرفته بود و دیگر هیچ عکسی برای گرفتنش باقی نمانده بود. به پیشنهاد احسان ذاکری به دریاچه مصنوعی نزدیک گیان رفتیم حمزه که گویا در صدد جبران مافات بود به همراه احسان لباسهایشان را در آوردند و تن بر آب گذاشتند. بعد از آن برای خوردن ناهار در جایی مناسب در همان نزدیکی بساط جوجه کباب دوباره را به راه انداختیم، جای تمام رهادی ها سبز. عصر ناهار را که خوردیم به سمت اصفهان به راه افتادیم. دیگر زمانی برای غار نوردی غار کهک باقی نمانده بود. ساعت 24 به اصفهان رسیدیم.
و خدا را شکر که باری دیگر یارای رفتن بود و امید رسیدن.
منطقه تفرش
شهرستان تفرش در شرق استان مرکزی واقع است. کوهستان تفرش و کوه هایی که تفرش را در خود محصور کرده اند به وسعت 4300 کیلومتر مربع می باشند و شامل قسمتی از کوههای مرکزی ایران به نام های هیرگونه ای، گل دره سی، سفید، گوجه و ... است. بلند ترین قله تفرش به نام گوجه با ارتفاع 3141 متر که در 8 کیلومتری خاور (ضلع شرقی ) تفرش قرار دارد که هر چه به طرف غرب پیش می رویم از 3141 متر ارتفاع آن کاسته می شود. برای صعود به کوه گوجه
می توان از راه تفرش، کهک، انجیله و سرآباران استفاده نمود و پس از رسیدن به سرگردنه به سوی جنوب منحرف شده و به قله صعود نمود .
تهیه و تنظیم: کمیته ی گزارش نویسی گروه
